۲۷
مهر

قصه های من

خورشید آرام برنوک کوه مقابل می نشیند. گرمی هوا شکسته شده و نسیم از دشت به سویم می‌وزد. صدای دلنشین برخورد برگها و شاخه های درختان که آب جاری را تداعی میکند و چشمان نگران من که شکمهای گوسفندان را می‌پاید آنچنان پُر به نظر نمی رسد. وقت زیادی برای سیر کردن آنها ندارم، غروب آفتاب یعنی پایان کار و دراین زمان اندک بوته های خار نمی تواند آنها را سیر کند.

خورشید آرام آرام درپشت کوه فرو میرود وناله شغالی بلند می شود. گوسفندان  را جمع می کنم تا بسوی روستا حرکت کنم.

 می توانم از میان مزرعه عبور کنم و یا از رودخانه خشک بروم. شکمهای خالی گوسفندان… فکری شیطانی در ذهنم جرقه می زند…

 از میان مزرعه هم راه کوتاهتر می شود و هم کشتزار عدس و نخود و درختهای بادام درحال عبور می تواند شکمهای خالی را پر کند. صدای زوزه گرگی بر ناله‌های شغالها افزوده می شود.

 در کوهستان پشت سر مردان خارکن رفته اند وجانوران جسورتر اعلام وجود می کنند. گوسفندان را به میان مزرعه هِی می کنم، با چه ولعی حریصانه تاراج می کنند. با ترس از حمله جانوران و هم خرابی بیش از حد مزرعه آنان را به جلو می‌رانم. صدا های زوزه وناله جانوران سگ زرد پیر همراهم را حراسان کرده. با دُمی برافراشته عوعو می کند وبا سرعت به دنبال من می دود و گوسفندان که گویی جز خوردن به چیزی نمی اندیشن برایشان دل کندن از این همه نعمت دشوار است هوا به سرعت سرد وگرگ میش می شود.

 حس تنهایی وفاصله، خانه های روستا که از همیشه دورتر به نظر می رسد، ترس وهیجانی برجانم چنگ می زند.

 به چشمان سگ پیرم نگاه می کنم، تمامی احساسم را درآن می بینم.

سگ چند قدمی بر می گردد وبه سمت کوهستان پشت سر عو عو می کند و با کندن خاک با دست وپایش گرد وخاکی می کند. با تمام وجود فریاد می زنم تا صدایم و عوعو سگم بتواند برای لحظه ای بر آن هیاهو فائق آید. به سختی به انتهای مزرعه رسیده ام، چراغهای روستا تک تک روشن می شود وهوای دشت خاکستری تر. کم کم گوسفندان هم انگار که شرایط را درک کرده باشند با شتاب به سوی روستا شروع به دویدن می کنند. لحظه به لحظه بر تیرگی هوا افزوده می شود. دیگر نه عوعو سگ هست ونه فریاد من. کورسی نفس گیر صدای قلبم و پاهای گوسفندان وپنجه های سگ که خاک و ریگ جاده مال رو را می خراشد.

حس شنواییم چند برابر شده. جرت اینکه حتی برای لحظه ای پشت سرم را نگاه کنم ندارم. صدای نزدیک شدن پاهای حیوانی مشابه صدای پای سگ به گوشم می رسد. فریادی بلند سر می دهم. گوسفندان دیگر به تاخت می روند تا اولین خانه روستا چند متری بیشتر فاصله ندارم صدای واق واق سگ وخرناس حیوانی دیگر سرم را به عقب بر می گرداند دو گرگ رودرو سگ زرد با دندانهای نیش ولبهای جمع شده به بالا گردنهای کشیده و واق واق های بی امان سگ . به حمایت از سگ بر می گردم پاهای کوچکم می لرزد چوب دستی را بالای سرم می گردانم وفریاد می زنم بوی ادرار گوسفندان فضا را پر میکند تعدادی به سوی خانه گریخته اند وتعدادی درجا خشکشان زده است اگر از من وسگ رد شوند حتما گوسفندان را خواهند درید واگر بخواهم گوسفندان را دور کنم خود سگ طعمه ای برای آنان خواهد شد فریاد می زنم وچوب دستیم را یکسره می چرخانم صدای من وسگ وگرگها در هم می پیچد کمک کمک .کمک. نعره ای به حمایت بلند میشود گرگها چند قدمی بادهان کف کرده عقب می روند مش عباس  با بیل وفانوسی در دست پشت سرم فریاد می زند جسور تر می شوم به سمت گرگها حمله می کنم با لجاجت  دندانهایشان را نشان می دهند وآبی که از دو طرف پوزه اشان بر زمین می چکد.

درگوشه اتاق پتویی دورم پیچیده ان  گوش تا گوش آدم نشسته اسدالله سیگاری را می پیچد وفندک نفتی باجرقه ای شعله می کشد ذهنم به عقب برمی گردد. فانوس از دست مش‌عباس افتاد وکمتر از چند ثانیه خاشاک وتل هیزم کنار جاده با نفت فانوس شعله ور شد.

 با شعله های آتش و سروصدای ما گرگها فراری شدن دود وآتش مردم را به سمت ما کشانده بود و انگار در همان زمان من با چوب دستی در دست از حال رفته بودم.

 پدر داشت خاطرات کودکیش را برای همه می گفت که وقتی همسن حالای من بوده چطور با گراز جنگیده وسر گراز رادر ساقه درخت بادامی گیر انداخته بوده تا مردم محل رسیدن و آن را از پا در آورده بودن.

 دود سیگار اسدالله و چپق دایی غضنفر… هم همه جمعیت… انگار کسی حواسش به من نبود، مادرم که هوشیار شدنم را متوجه شده بود فریاد زد به هوش اومده ویک دفعه کلی سر وچشم بود که داشتن از فاصله کمتر از یک متری منو نگاه می‌کردن.

 بوی تند سیگار وصدای خش‌دار اسدالله…

دایی غضنفر گفت بچه شش ساله مثل شیر جلو دوتا گرگ ایستاده. اگر خیلی از آدم بزرگا بودن خودشون را خیس می کردن. مش‌عباس شاهد بوده بچه با چه دل و جراتی  تو سینشون وایسیده بود.

مادرم کاسه‌ای شیر از لای جمعیت بهم داد و گفت: نیم خیز شو اینو بخور با یه حب قند.

راسش خیلی حال داد، خنک وشیرین…

 چشمایی که زل زده بودن به دهنم سرخوش از حمایت دایی وماشالله ماشاله گفتنای حضار، خانمای لچک بسری که هی فوت می کردن. خواهرم اسپند آتش کرده دور سرم می چرخاند.